خدایا دست به دامان تو می شوم برای آنکه تمام زمستان ها بهار شوند این روزها .

دست به دامان تو می شوم ، تویی که راز روزها را می دانی و شعرهای عاشقانه را می خوانی و صدایت آرام تر است از نجوای رودخانه با درخت .

دست به دامان تو می شوم تا بکارت روح شادی ها خط نخورد.

 دست به دامان تو می شوم تا امضای باران مهر تاًییدی شود برای تولد رنگین کمان.

دست به دامان تو می شوم ، تویی که خوب می دانی از جنس خاکم و بی غرور برای تو و تو از جنس آسمانی و مهربان برای من.

دست به دامان تو می شوم خالق من ، خالق ما ، خالق لحظه و ثانیه ی مهر ، خالق روز ، خالق ماه .

دست به دامان تو می شوم که جز تویی نیست برای آنکه دستان محتاجم را در دست بگیرد و پیشانیم را ببوسد و مرا دوست بدارد آسمانی، هرچند محبت من و ما از جنس ناب زمینی باشد .

امشب و شب های دگری که از خوان رحمتت باقی است مرا دریاب ، ما را دریاب ، افتان و خیزان آمده ایم تا به امروز ، تا به اینجا ، کمی چشمانت را، نگاهت را بیشتر قرض ده ، ببین روزگار زمینی ما را و محبت آسمانیت را به روزمرگیمان سنجاق کن، چتر نمی خواهیم اگر تو بباری و خیس شود این سلول های محتاج به تو ، یک لحظه تنها یک لحظه کافی است برای تو شدن ، من و ما را خط می زنیم و تو می شویم ، میان تاریکی امشب و شب های دگر اشک هایمان را دوست بدار.            

چهار فصل را خلاصه می کنم میان نام تو و تو لبخند می زنی و نگاهت سند می خورد به نام لحظه هایم و من مالک مهربانی می شوم.

وقتی سر انگشتان مشتاقم پر می کشند به سوی گره سبزی که تمنای وجودم را وصل می کند به ضریح پاکت ، آیا نیم نگاهی به من می کنی ؟ این شب ها چقدر دلم تنگ می شود برای عطر حرمت ای قریب عشق .

چرا نه در پی عزم ديار خود باشم چرا نه خاک سر کوی يار خود باشم غم غريبی و غربت چو...خدایا... آنقدر دلم تنگ بود که نمی توانستم برایت حتی بنویسم ....لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است وز پی ديدن او دادن جان کار من است شرم از آن چشم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ساعت 21:48  توسط فاطمه عباداللهی  | 

برترین ها: حس ششم که به آن قدرت شهود هم گفته می شود، نوعی استعداد خدادادی است. می توان گفت همه افراد از این استعداد برخوردار هستند، هرچند تنها بعضی ها افراد از آن به خوبی استفاده می کنند. در این جا به بعضی نکات ساده اشاره می کنیم که به شما کمک می کنند حس ششم خود را تقویت کنید.

1. احساسات را خودتان خلق کنید.

این دقیقا به معنای تظاهر کردن است. حتما برای شما هم پیش آمده که عیرغم احساسات ناراحت کننده درونیتان، لبخند زده اید. وقتی خودتان را به لبخند زدن وادار می کنید، ناخودآگاه احساسات واقعیتان تحت تاثیر قرار می گیرد و بعد ناگهان احساس می کنید که جهان روشن تر و بازتر شده است. به همین دلیل است که به شما توصیه می کنیم تظاهر کنید. وقتی احساساتمان را تغییر می دهیم، توجهمان به چیزهای متفاوت جلب می شود و احساساتمان از آنچه یک دقیقه قبل وجود داشت فراتر می روند. بنابراین می توان گفت دامنه احساساتمان وسیع تر شده است و به همین دلیل خواهیم توانست اطلاعات بیشتری را به شکل انرژی دریافت کنیم.

استفاده از حس ششم به معنای دریافت و سپس تفسیر انرژی کائنات، محیط و افرادی است که در اطرافمان وجود دارند.

2. به اطلاعاتی که از محیط دریافت می کنید دقت کنید.

اطلاعات شهودی مانند چهره ای هستند که در نقاب پوشیده شده است و از کنار ما رد می شود. اگر به موقع نایستیم و به آن نگاه نکنیم، ممکن است محو شود و از بین برود. اطلاعات را یادداشت کنید. پس از گذشت مدتی خواهید دید که اطلاعات ثبت شده چقدر با هم هماهنگ هستند. به حواس خود دقت کنید، بینایی، شنوایی، چشایی، بینایی، لامسه و احساسات و دانشتان، همه مهم هستند. بعد از مدتی خواهید توانست این لحظه ها را به هم پیوند بدهید و زنجیره ای تولید کنید که اطلاعات ارزشمندی راجع به شما و زندگیتان فراهم می کنند.

3. خودتان را دوست داشته باشید.

عشق بزرگترین و مهم ترین عنصر در قلمروی معنویات است. عشق از خود شما آغاز می شود. وقتی بتوانید انرژی خود را سالم و دست نخورده نگه دارید، حواستان دقیق تر و قدرتمندتر خواهد شد. همه حواس از جمله حس ششمتان تبدیل به کانالی بسیار شفاف و دقیق خواهد شد و بدن، ذهن، روح و احساساتتان از تاثیرات منفی رها خواهد شد.

4. به خواب های خود اهمیت بدهید.

وقتی می خوابیم ضمیر خودآگاهمان به خواب می رود و قدرت های شهودی که در هنگام بیداری فعال نیستند فعال می شوند. قدرت شهود اکثر افراد یا سرکوب می شود، یا انکار می شود یا نادیده گرفته می شود، ولی هنگام خواب این قدرت فرصتی برای فعالیت پیدا می کند. برا ی اینکه به قدر کافی از خواب هایتان استفاده کنید، آنها را در دفترچه ای ثبت کنید. همانطور که آنها را یادداشت می کنید، به احساسات و همه حواسی که در صحنه های خوابتان وجود داشتند توجه کنید. اینها همه سرنخ هایی هستند که می توانند به تقویت قوای شهودی شما کمک کنند.

5. تمرین کنید.

کار نیکو کردن از پر کردن است. هر خلبان، آشپز، آرایشگر و هر فرد موفق دیگری با تمرین و تکرار به موفقیت دست پیدا کرده است. تقویت حس ششم هم مانند هر مهارت دیگری به تمرین و تکرار نیاز دارد. حواس شما مرتبا اطلاعاتی را از محیط پیرامون شما دریافت می کند. از طریق تمرین و تکرار خواهید توانست بر اطلاعاتی که به پرسش ها و مسائل موردنظریا شرایط زندگیتان مربوط هستند تمرکز کنید و اطلاعات غیرضروری یا نامربوط را نادیده بگیرید.

تمرین، پشتکار، تلاش و بردباری راهی جدید را پیش روی شما باز می کنند و حس ششم شما را شکوفا خواهند کرد. با به کار بستن عادات جدید کم کم از آرامش ذهنی برخوردار خواهید شد و وقتی حس ششم خود را دنبال می کنید آرزوها و تمایلاتتان روشن خواهند شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت 22:42  توسط فاطمه عباداللهی  | 

عشق را در نگاه پر مهرتو یافتم ای مادر ، آن دم که با نگاه  مهربانت  تو را در کنار خود می دیدم.آن چی بود در سراپرده ی قلب تو که بسان گوهری در دل صدف با ناز می پروراندی و با اشک های نادیده ی  پنهانت  زندگی می بخشیدی تا نشکند ساقه ی نازک آن ، که به مانند قلب پر عطوفت تو ای مادر بسیار شکننده و نازک است. تو را چگونه در یابم آنچنان که بودی؟ که هستیم از آن توست ،و من نفهمیدم آنچه را که بایستی می دانستم. تو سپید کردی موی در گذر زمان  و پروراندی عشق را با تمام وجودت در من ، که هستیم  از آن توست

 ای مادر.|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|

با دستان پر از مهرت چه بارها که بر سرم نوازش کردی ، دستان نحیفم را چه بارها گرفتی ، آن زمانی که ترسیدم و آن زمانی که از پی تو گریه ها سر کردم. و آن نیمکت هایی را که برای اولین بار مرا از تو جدا می ساخت فراموش نخواهم کرد که تو چه دلسوز بودی ای مادر.فراموش نخواهم کرد آن دستان زیبا یی را که تا سپیده دم می گرفتمشان در آغوش بی پناهم که پناهم تنها تو بودی ای مادر. آه حسرتا چه زود گذشت آن صدایی که در دل شبهای تیره وتار می گفت برایم افسانه ها از پریان ، و آن لب ها که بر گونه هایم بوسه ها می زد، تا امیدم تنها تو باشی. وآن بوسه ها اکنون بدتر از هزاران سیلی ست ، چون فهمیدم مهر و عشق تو را درنیافتم و چگونه جبران این همه عاطفه را توانم داد؟

دستان پر از احساسی را  به یاد می آورم که بسان خنک نسیمی بود بر کویر داغ جسم سوزانم، که بر پیشانی من نهادی و آن قطره اشکهایت که در کنار تختت بر گونه هایت جاری بود که ارزش آن از  هزارا ن دریای پر تلاطم  بیش است، چه کس تواند یارای مقابله کند با این مهر؟ و چه زود شفا یافتم با زمزمه لبان تو در دل سپیدی مهتاب.

وحال ای مادر بعد از گذر این هم سال، باز تو مرا بخشیدی آنگه که نگاه پر شرم مرا به خود یافتی که تو بخشنده ترینی ای مادر.

چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن ای کاش میدانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست

بوسه بر عکست می زنم ترسم که قابش بشکند. قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است بوسه بر مویت می زنم ترسم که تارش بشکند. تارموی توست اما ریشه ی عمر من است

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم، تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم اما به من نیاموختی چگونه !؟

فعلا دلتنگی تنها نصیب من از همه ی زیبایی توست …. این روزها می گذرند…. ولی من به این سادگی از این روزهای تلخ نمی گذرم ………. چشمانم شب ترین است  و دلم .....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت 22:34  توسط فاطمه عباداللهی  | 

تابلوی شمارش معکوس چراغ راهنمایی، چشمانم را به خودش خیره کرده بود کمی سرم درد می کرد و صدای بوق خودرو ها نیز بیشتر عذابم می داد با خودم گفتم زندگی انسانها می تواند شبیه همین چراغ راهنمایی باشد آنقدر شمارش معکوس عمر شمرده می شود تا اینکه چراغ مرگ آنها سبز می گردد. چه جالب زندگی از ابتدا تا انتها می تواند مثل همین جعبه صد تا صفر ثانیه باشد .

از صد تا صفر چه اتفاقهایی می تواند رخ دهد چه جاهایی در این فاصله می تواند زندگی انسانها را تغییر دهد یک تصمیم اشتباه یا یک موقعیت ایده آل، چه سر نوشتی را برای انسانها رقم می زند ولی صد تا صفر زندگی من سر چهار راه شلوغی بود که وسط چهار راه تصادفی رخ داده و رکود ، چهار راه زندگی من را شامل می شود عجیب است، بعضی از انسانها با مهر خوشبختی روی پیشانی به این دنیا دعوت می شوند ولی بر خی دیگر از همان ابتدا با ترافیک بد بختی مواجه می شوند نمی فهمم علت این ماجرا کجاست چه چیزی باعث این فاصله خوشبختی تا بدبختی می شود.

  در حالی که تمام این افکار از ذهنم می گذشت صدای همهمه ای توجه ام را به آن سوی چهار راه جلب کرد بله بازهم درگیری و دعوا به خاطر نداشتن کمی گذشت بدون شک یکی از آنها اجازه حرکت به دیگری را نداده و حالا نیز کار به دعوا منجر شده است هر دو قصد داشتند به سرعت به مقصد برسند ولی حالا با این وضعیت شاید یکی از آنها هیچ وقت به مقصدش نرسد عجب دنیای مسخره ای، که مردم به خاطر چه چیزهایی باهم در گیر می شوند از کجا معلوم شاید آنها هم مثل من غم و اندوه  چنان احساساتشان را در بر گرفته که کنترل افکار را از دست داده اند و قسمتی از این بدبختی را اینگونه توسط انرژی ماهیچه ای خارج می کنند . دیدن این صحنه ضربان قلبم را افزایش می دهد و مضطرب می شوم سرم را به سوی دیگر می چرخانم تا این رقابت زندگی را نبینم ولی این بار جوانی درون خودروی کناری نظرم را جلب کرد شیشه های خودرو بالا و کولر نیز روشن بود صدای آهنگ زیبایی به گوش می رسید و راننده، سرش را با ریتم آهنگ تکان می داد لیخندی از سر کیف گوشه لبش نقش بسته بود و انگار غم فراموش کرده بود که در فاصله صد تا صفر زندگی اش جایی پیدا کند. نا خود آگاه آهی کشیدم و با خودم گفتم خدایا ببین این هم از زندگی ما اگر درون خودروی من کنسرت Rock  هم بر گذار کنند فکر نکنم سر انگشتم  هم بجنبد چه برسد به تکان دادن سرم دل باید خوش باشد که نیست .

 در همین حین صدای آژیر آمبولانسی را شنیدم که به صورت خلاف در خیابان مجاور در حال حرکت بود و به سختی خودش را به چهار راه رساند و به سرعت از منطقه دیدم خارج شد چشمم به تابلوی شمارش معکوس چراغ راهنمایی افتاد عدد پنجاه را نشان می داد با خودم گفتم هر کس که درون این آمبولانس بود شاید عدد صد تا صفر زندگی اش نزدیک صفر شده بود آیا در این فاصله از زندگی اش لذتی برده بود یا فقط این صد تا صفر را به کلاه گذاشتن سر هم نوع خود، چاپلوسی، ریاکاری و وارد شدن حق دیگری به مالش تمام کرده بود و یا شاید هم به خلقی خیری رسانده بود و حالا مثل خودروی بغلی لبخندی سر کیف کار خوبی که کرده بود گوشه ی لبش، شماره های آخر را می شمرد. خدا می داند

در حالی که چشمانم به تابلوی شمارش معکوس قرمز رنگ خیره شده بود همه چیز را تار می دیدم صدایی  شنیدم خانم!.... سرم را به سمت صدا چرخاندم شبه یک انسان را می دیدم ترسیدم و خودم را به سرعت جمع و جور کردم بعد از چند ثانیه صورت معصوم کودکی را دیدم که دسته گل رزی را بغل کرده بود نگاهش چنان تاثیری در من گذاشت که موهای بدنم سیخ شده بود انگار فرستاده ای از جهانی دیگر بود شاید هم این حاصل تفکرات من بود نمی دانم ولی هرچه بود آن لحظه گوشهایم چیزی نمی شنوید بی اراده بدون اینکه او چیزی در خواست کند دست درون جیبم بردم یک اسکناسی بیرون آوردم و به او دادم تمام گلها را از او گرفتم مثل کودکی که عروسکش را بغل می کند و یا مادری که با عشق کودکش را در آغوش می گیرد آن دسته گل را به سینه ام می فشردم و با تمام وجودم می بوییدم حالت خاصی وجودم را در بر گرفته بود این حس خوب را هیچ وقت تجربه نکرده بودم دلم می خواست تا ثانیه صفر تابلوی زندگی ام در همین حالت باقی بمانم خودم را مثل پری شناور درون هوا حس می کردم حالت خلصه تمام سلول های بدنم را اشغال کرده بود تا کنون هیچ کس یا چیزی چنین حالتی را در من بوجود نیاورده بود ولی طولی نکشید که سکوت این خوشی با صدای بوق و فحش و ناسزا شکسته شد وقتی به خودم آمدم تابلوی شمارش معکوس دوباره عدد صد را نشان می داد ولی این بار رنگش سبز بود عدد این خوشی به صفر رسیده بود صدای راننده های اطراف را می شنیدم یکی از آنها می گفت : خانم عاشق شدی گل بغل کردی حرکت کن خیابان را بند آورده ای. ولی من در عالم خودم بودم بی اختیار از خودرو پیاده شدم و به دنبال آن پسر بچه نه آن سفیر خوشبختی که به من نوید عشق به زندگی دوباره را در پنجاه تا صفر و یا همان نیمه دیگر زندگی ام را می داد می گشتم ولی او در دود، بوق، فحش و بدبختی روزمره که تمام صد تا صفر این مردم را در آغوش گرفته بود ناپدید شد

ولی حالا من این دسته گل خوش بو را که سمبل عشق است در آغوش گرفته ام و به این امیدوارم که در نیمه دیگر این صد تا صفر، زندگی شادی خواهم داشت .

آن کودک زیبا در آن چهار راه زندگی، راه درست زندگی و امید را به من هدیه کرد

همواره عشق بی خبر از راه می رسد همچون مسافری به ناآگاه می رسد .

 

دلتنگی آینه ها

آینه ها گاهی دلتنگ میشوند... و روزی خواهدرسید که هیچ آینه ای دلتنگ نخواهد بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:2  توسط فاطمه عباداللهی  | 

چون مه یک شبه داغ تو تا کرد مرا / عاقبت، عشق تو انگشت نما کرد مرا

امشب شب اول محرم است دلم خواست این اشعار را بنویسم :

 از آن خوشم که شدم نوکر سرای حسین

منم غلام کسی که بود گدای حسین

 دو چشم داده خداوند تا که گریه کنم

یکی برای حسن آن یکی برای حسین

 یقین که آتش دوزخ حرام گردیده

به جسم آنکه بود یار آشنای حسین

 برای بخشش کوه گناه یک راه است

بریز قطره ی اشکی تو در عزای حسین

 کبوتر دل عشاق هر شب جمعه

نشسته است روی گنبد طلای حسین

 خدا کند که شبی زائر حرم گردیم

و جان دهیم همان شب به کربلای حسین

 به گوش جان تو اگر بشنوی هنوز آید

ز زیر نیزه و تیغ و سنان صدای حسین

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت 16:25  توسط فاطمه عباداللهی  | 

  به نام آنکس که داشتنش جبران تمام نداشته هایم است

قبلا در یک وبلاگ دیگر مطالبم را می نوشتم ولی از امشب میخواهم در اینجا درد و دل کنم شاید این طوری بتوانم یک تصمیم درست بگیرم...

امشب من هستم و وبلاگ من و خدای من... اول از همه :

سرودي براي مادر

 پشت ديوار لحظه‌ها    هميشه كسي مي‌نالد

 چه كسي است او؟! به بهشت نمي‌روم اگر مادرم  آنجا نباشد

 

وقتي احساس نا تواني در دوست داشتن مي كنم ، وقتي احساس بي لياقتي مي كنم ، وقتي احساس نا پاكي مي كنم ، وقتي احساس مي كنم كسي نمي تواند درد ها توا ليتيام ببخشد  در این لحظات  فقط به ياد می آورم  خدایی  را که آغوش گرم پدر و مادر و گلها و کودکان  را به زیبایی آفرید.

سخت ترین زمان های زندگی زمان هایی است  که ندونی باید چی کار بکنی...بین عقلت و دلت بمونی...و بدتر اینکه ندونی دلت دقیقا داره بهت چی میگه ...

نمیدونم چرا گاهی درست پیام ها را دریافت نمیکنم...گویا گیرنده هام از کار افتاده...شایدم تداخل فرکانسی پیش اومده!!!

شب است و من و تن گرم اشکهایی که سرسره بازی را از یاد نمی برند هرچه بزرگ شوند و قد بکشند و مهمان فرداها شوند، شب است و زمستان قدم زنان سرود برگ های زرد را زمزمه می کند و من، دلتنگ خش خش قلب شکسته ی نارنجی هایی که دیروز سبز بودند، پاییزمن ، ماه مرگ عشق نارنجی من آرام تر برو ، از زمستان و سپیدی پر اغراقش بیزارم این روزها.

 تصویر غمگین و عاشقانه دختر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 23:51  توسط فاطمه عباداللهی  |