|
تابلوی شمارش معکوس چراغ راهنمایی، چشمانم را به خودش خیره کرده بود کمی سرم درد می کرد و صدای بوق خودرو ها نیز بیشتر عذابم می داد با خودم گفتم زندگی انسانها می تواند شبیه همین چراغ راهنمایی باشد آنقدر شمارش معکوس عمر شمرده می شود تا اینکه چراغ مرگ آنها سبز می گردد. چه جالب زندگی از ابتدا تا انتها می تواند مثل همین جعبه صد تا صفر ثانیه باشد . از صد تا صفر چه اتفاقهایی می تواند رخ دهد چه جاهایی در این فاصله می تواند زندگی انسانها را تغییر دهد یک تصمیم اشتباه یا یک موقعیت ایده آل، چه سر نوشتی را برای انسانها رقم می زند ولی صد تا صفر زندگی من سر چهار راه شلوغی بود که وسط چهار راه تصادفی رخ داده و رکود ، چهار راه زندگی من را شامل می شود عجیب است، بعضی از انسانها با مهر خوشبختی روی پیشانی به این دنیا دعوت می شوند ولی بر خی دیگر از همان ابتدا با ترافیک بد بختی مواجه می شوند نمی فهمم علت این ماجرا کجاست چه چیزی باعث این فاصله خوشبختی تا بدبختی می شود. در حالی که تمام این افکار از ذهنم می گذشت صدای همهمه ای توجه ام را به آن سوی چهار راه جلب کرد بله بازهم درگیری و دعوا به خاطر نداشتن کمی گذشت بدون شک یکی از آنها اجازه حرکت به دیگری را نداده و حالا نیز کار به دعوا منجر شده است هر دو قصد داشتند به سرعت به مقصد برسند ولی حالا با این وضعیت شاید یکی از آنها هیچ وقت به مقصدش نرسد عجب دنیای مسخره ای، که مردم به خاطر چه چیزهایی باهم در گیر می شوند از کجا معلوم شاید آنها هم مثل من غم و اندوه چنان احساساتشان را در بر گرفته که کنترل افکار را از دست داده اند و قسمتی از این بدبختی را اینگونه توسط انرژی ماهیچه ای خارج می کنند . دیدن این صحنه ضربان قلبم را افزایش می دهد و مضطرب می شوم سرم را به سوی دیگر می چرخانم تا این رقابت زندگی را نبینم ولی این بار جوانی درون خودروی کناری نظرم را جلب کرد شیشه های خودرو بالا و کولر نیز روشن بود صدای آهنگ زیبایی به گوش می رسید و راننده، سرش را با ریتم آهنگ تکان می داد لیخندی از سر کیف گوشه لبش نقش بسته بود و انگار غم فراموش کرده بود که در فاصله صد تا صفر زندگی اش جایی پیدا کند. نا خود آگاه آهی کشیدم و با خودم گفتم خدایا ببین این هم از زندگی ما اگر درون خودروی من کنسرت Rock هم بر گذار کنند فکر نکنم سر انگشتم هم بجنبد چه برسد به تکان دادن سرم دل باید خوش باشد که نیست .در همین حین صدای آژیر آمبولانسی را شنیدم که به صورت خلاف در خیابان مجاور در حال حرکت بود و به سختی خودش را به چهار راه رساند و به سرعت از منطقه دیدم خارج شد چشمم به تابلوی شمارش معکوس چراغ راهنمایی افتاد عدد پنجاه را نشان می داد با خودم گفتم هر کس که درون این آمبولانس بود شاید عدد صد تا صفر زندگی اش نزدیک صفر شده بود آیا در این فاصله از زندگی اش لذتی برده بود یا فقط این صد تا صفر را به کلاه گذاشتن سر هم نوع خود، چاپلوسی، ریاکاری و وارد شدن حق دیگری به مالش تمام کرده بود و یا شاید هم به خلقی خیری رسانده بود و حالا مثل خودروی بغلی لبخندی سر کیف کار خوبی که کرده بود گوشه ی لبش، شماره های آخر را می شمرد. خدا می داند در حالی که چشمانم به تابلوی شمارش معکوس قرمز رنگ خیره شده بود همه چیز را تار می دیدم صدایی شنیدم خانم!.... سرم را به سمت صدا چرخاندم شبه یک انسان را می دیدم ترسیدم و خودم را به سرعت جمع و جور کردم بعد از چند ثانیه صورت معصوم کودکی را دیدم که دسته گل رزی را بغل کرده بود نگاهش چنان تاثیری در من گذاشت که موهای بدنم سیخ شده بود انگار فرستاده ای از جهانی دیگر بود شاید هم این حاصل تفکرات من بود نمی دانم ولی هرچه بود آن لحظه گوشهایم چیزی نمی شنوید بی اراده بدون اینکه او چیزی در خواست کند دست درون جیبم بردم یک اسکناسی بیرون آوردم و به او دادم تمام گلها را از او گرفتم مثل کودکی که عروسکش را بغل می کند و یا مادری که با عشق کودکش را در آغوش می گیرد آن دسته گل را به سینه ام می فشردم و با تمام وجودم می بوییدم حالت خاصی وجودم را در بر گرفته بود این حس خوب را هیچ وقت تجربه نکرده بودم دلم می خواست تا ثانیه صفر تابلوی زندگی ام در همین حالت باقی بمانم خودم را مثل پری شناور درون هوا حس می کردم حالت خلصه تمام سلول های بدنم را اشغال کرده بود تا کنون هیچ کس یا چیزی چنین حالتی را در من بوجود نیاورده بود ولی طولی نکشید که سکوت این خوشی با صدای بوق و فحش و ناسزا شکسته شد وقتی به خودم آمدم تابلوی شمارش معکوس دوباره عدد صد را نشان می داد ولی این بار رنگش سبز بود عدد این خوشی به صفر رسیده بود صدای راننده های اطراف را می شنیدم یکی از آنها می گفت : خانم عاشق شدی گل بغل کردی حرکت کن خیابان را بند آورده ای. ولی من در عالم خودم بودم بی اختیار از خودرو پیاده شدم و به دنبال آن پسر بچه نه آن سفیر خوشبختی که به من نوید عشق به زندگی دوباره را در پنجاه تا صفر و یا همان نیمه دیگر زندگی ام را می داد می گشتم ولی او در دود، بوق، فحش و بدبختی روزمره که تمام صد تا صفر این مردم را در آغوش گرفته بود ناپدید شد ولی حالا من این دسته گل خوش بو را که سمبل عشق است در آغوش گرفته ام و به این امیدوارم که در نیمه دیگر این صد تا صفر، زندگی شادی خواهم داشت . آن کودک زیبا در آن چهار راه زندگی، راه درست زندگی و امید را به من هدیه کرد همواره عشق بی خبر از راه می رسد همچون مسافری به ناآگاه می رسد .
دلتنگی آینه ها آینه ها گاهی دلتنگ میشوند... و روزی خواهدرسید که هیچ آینه ای دلتنگ نخواهد بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱ساعت 19:2  توسط فاطمه عباداللهی
|
|