|
دل نوشته های من سخت ترین زمان ها ۸/۹/۱۳۹۱ هوا بوي نم گرفته دوباره دلم گرفته... دلتنگي هاي من شوخي نيست... الان ساعت ۱۰:۲۰ دقیقه شب است و من در حالیکه بشدت اشک ریخته و دلم گرفته و هنوز هم اشکهایم مثل باران بهاری می ریزد ، این مطالب را می نویسم . گریه هایم بی صداست. هميشه غمگين ترين و رنجورترين لحظات انسان توسط كسي ساخته مي شود كه شيرين ترين و شاد ترين لحظات را براي او ساخته است. کسی اینجا نیست ، تنهائی تمام وجودم را پر کرده ، صدای رهگزان را از کوچه می شنوم ،هرکس به دنبال کاری ،شاید بعضی هاشان تنهایند ، و بعضی خسته و من در این تنهائی فقط و فقط به دلتنگیهایم فکر می کنم .دیدن ضربه های مکرر از کسانی که انتظار نداشتم درد خیلی بزرگی است . كاش مي شد بارديگر سرنوشت را از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت . بی دل و خسته در این شهرم دلداری نیست غم دل با که توان گفت که غم خواری نیست شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست یا رب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل به کلافی بفروشیم و خریداری نیست فکر بهبود خود ای دل به کن از جای دیگر که در این شهر طبیب دل بیماری نیست . از نظر من ، زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد، باوفاترين دوست به مرور زمان بيوفا شد ، مهربانترین خواهر برای بدست آوردن دل دیگران ، مرا رنجاند . اين پرپر شدن از گل نيست و اين بي وفايي از دوست نيست، از روزگار است... با تويي كه از كنارم گذشتي و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشمهايت هميشه باراني است !! ؟ یاد این شعر افتادم تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی همنفسی تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند قدر آیینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که افتاد و شکست در حیرتم از مرام این مردم پست این طایفه ی زنده کش مرده پرست تا هست به ذلت بکشندش به جفا تا رفت به عزت ببرندش سر دست آه میترسم شبی رسوا شوم، بدتر از رسواییم تنها شوم آه ازآن تیر و از آن روی و کمند، پیش رویم خنده پشتم پوزخند
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:25  توسط فاطمه عباداللهی
|
|