فردا روز بزرگداشت مادر است 16 سال پیش گلی از زندگیم پرپر شد که تا ابد فراموشش نمی کنم بله مادرم را می گویم حال عاشقانه ای سروده ام برای او :

عشق را در نگاه پر مهرتو یافتم ای مادر ، آن دم که با نگاه  مهربانت  تو را در کنار خود می دیدم.آن چی بود در سراپرده ی قلب تو که بسان گوهری در دل صدف با ناز می پروراندی و با اشک های نادیده ی پنهانت زندگی می بخشیدی تا نشکند ساقه ی نازک آن ، که به مانند قلب پر عطوفت تو ای مادر بسیار شکننده و نازک است. تو را چگونه در یابم آنچنان که بودی؟ که هستیم از آن توست ،و من نفهمیدم آنچه را که بایستی می دانستم. تو سپید کردی موی در گذر زمان  و پروراندی عشق را با تمام وجودت در من ، که هستیم  از آن توست ای مادر.

با دستان پر از مهرت چه بارها که بر سرم نوازش کردی ، دستان نحیفم را چه بارها گرفتی ، آن زمانی که ترسیدم و آن زمانی که از پی تو گریه ها سر کردم. و آن نیمکت هایی را که برای اولین بار مرا از تو جدا می ساخت فراموش نخواهم کرد که تو چه دلسوز بودی ای مادر.فراموش نخواهم کرد آن دستان زیبا یی را که تا سپیده دم می گرفتمشان در آغوش بی پناهم که پناهم تنها تو بودی ای مادر. آه حسرتا چه زود گذشت آن صدایی که در دل شبهای تیره وتار می گفت برایم افسانه ها از پریان ، و آن لب ها که بر گونه هایم بوسه ها می زد، تا امیدم تنها تو باشی. وآن بوسه ها اکنون بدتر از هزاران سیلی ست ، چون فهمیدم مهر و عشق تو را درنیافتم و چگونه جبران این همه عاطفه را توانم داد؟

دستان پر از احساسی را  به یاد می آورم که بسان خنک نسیمی بود بر کویر داغ جسم سوزانم، که بر پیشانی من نهادی و آن قطره اشکهایت که در کنار تختت بر گونه هایت جاری بود که ارزش آن از  هزارا ن دریای پر تلاطم  بیش است، چه کس تواند یارای مقابله کند با این مهر؟ و چه زود شفا یافتم با زمزمه لبان تو در دل سپیدی مهتاب.

وحال ای مادر بعد از گذر این همه سال، باز تو مرا بخشیدی آنگه که نگاه پر شرم مرا به خود یافتی که تو بخشنده ترینی ای مادر.

چه زیباست بخاطر تو زیستن وبرای تو ماندن وبه پای تو سوختن وچه تلخ وغم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن وبه عشق ودنیای تو نرسیدن ای کاش می دانستی بدون تو وبه دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست

بوسه بر عکست می زنم ترسم که قابش بشکند. قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است بوسه بر مویت می زنم ترسم که تارش بشکند. تارموی توست اما ریشه ی عمر من است

زندگی به من آموخت که چگونه گریه کنم اما گریه به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم، تو نیز به من آموختی که چگونه دوستت بدارم اما به من نیاموختی چگونه !؟

فعلا دلتنگی تنها نصیب من از همه ی زیبایی توست . این روزها می گذرند. ولی من به این سادگی از این روزهای تلخ نمی گذرم ………. چشمانم شب ترین است  و دلم .....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:10  توسط فاطمه عباداللهی  |