|
آزادیم را از من بگیر گاهی ما ترسو هستیم ودر دل ترسهای خود زندانی می شویم. اما نامردی می کنیم وبه دیگران تهمت زندانبانی می زنیم! ومی گوئیم: تو نمی گذاری من در جهت رویاها ،علائق واشتیاقهام زندگی کنم!؟ ودرست در روزی که او را ترک می کنیم ، می فهمیم چقدر هراسان وپرسان به دنبال یک زندانبان دیگریم تا زودتر ما را از دست این آزادی نجات دهد. چه زمان تردیدها پایان می یابد؟ تنها زمانی صدای تردیدهای بیرونی مرددتان نمی کند که صدای اقتدار درونی به اندازه کافی قدرتمند باشد وزمانی این صدا قدرتمند می شود که بدانید تردیدها هیچگاه پایان نمی پذیرند پس تو به خود وفا دار بمان که خائنان به خویشتن راه را مدام گم می کنند. نقش اشک در کشف زخم اشکها رودخانه ای هستند که شما را به جایی می برند که باید آنجا بروید وکمی هم بمانید. اشکهایی که باید روان می شدند ونشده اند بدجوری سرزمین روح وروان را خشک وفرسوده وبیابانی می کند. گاهی از کوه به زمین نگاه می کنم از کوه به زمین نگاه می کنم نشانی خود را سخت پیدا می کنم از خودم میپرسم من که به این سادگی کوچک می شوم چرا بی جهت گاهی لاف بزرگی می زنم؟ صدایی از درون می گوید: ... آن صدای بزرگ برای آن آدرس کوچک نیست این منم ،وجودی لایتناهی که در عمق دره زندگی نیز به بزرگی زندگی می کند
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:33  توسط فاطمه عباداللهی
|
|