|
ای مادر تو یک عشق ماندگاری تو سرپناه من بودی در لحظه های بی کسی ، تو قبله امید من بودی در لحظه های دلواپسی به تو پناه می برم ای مادرم ، ای تو تنها بهانه برای زندگی ام . تویی تنها فرشته که زندگی ام با تو مثل بهشته. زندگی با تو چقدر شیرین بود ، عشق با تو معنای واقعی یک عشق است . در لحظه های غم و غصه تنها همدرد قلب شکسته ام تو بودی. ای مادرم ، هستی ام ، یاورم شاخه گلی پر از محبت و عشق را تقدیم به تو میکنم در این روز هر چه در این روز تقدیم به تو کنم باز هم ناچیز است . هر روز من ، تمام لحظه های زندگی ام ، روز تو است ، هدیه من به تو در لحظه های زندگی تا زنده ام پاسخ مهر و محبتت به من است. تا لحظه ای که زنده ام هر چه که به یاد تو باشم باز هم کم است ، محبتهای تو به اندازه یک دنیا ، حتی بیشتر از آن است.ای مادرم به تو پناه می برم ، ای یاورم ، به تو ایمان دارم و تو را رفیق شب و روز زندگی ام میدانم. بخوان برایم قصه مهر و محبتت را مثل بچگی ، تا با صدای مهربانت به خواب روم. با دستان گرمت گونه مرا نوازش کن تا احساس آرامش کنم. احساس کنم تا مادر هست هیچ غمی در زندگی نیست ، تا مادر هست هیچ لحظه تلخی در لحظه هایم نیست. ای مادر تا تو بودی همه چیز زیبابود ، معنای محبت برایم بامعنابود.اما اکنون با مهر تو زندگی میکنم و با محبتهایت نفس میکشم ، پس با مهر و محبتت همیشه شادم. تو یک عشق ماندگاری ، تو همچو ماه روشن بخش شبهای ماهی. دفتر نقاشیم را برمی دارم ، نقاش خوبی نیستم اما دلم پر می کشد برای آنکه نقاشی کنم تو را، میان سپیدی بی خط روزها و تو می شوی اولین طرح رنگی دفتر نقاشی زندگی که همه طرح هایش سیاه و سپید بود و بی روح . مداد سبزم را برمی دارم و وجودت را سبز طرح می زنم ، به رنگ برگ های سبز درختانی که حضور مهربانانه من و تو را به خاطر سپردند و برایمان آرامش آرزو کردند . چشمانت را آبی نقاشی می کنم ، نه برای آنکه به رنگ آسمان است چشمان تو ، چشمانت را آبی نقش می زنم چرا که نگاه آرامت دوست داشتنی است و فیروزه ای نگاهت و آسمان بی ابر چشمانت ، لحظه های غم را خجل می کند ، چشمان آرام و مهربان و پر صمیمیتت را آبی نقش می زنم . دستانت نارنجی است ، چرا که دوست می دارم نارنجی را بسیار ، دستهایت و مهربانی انگشتانت نارنجی پر رنگ است . میان دستانت صندوقچه ای می کشم که یادگار دیروزهاست و پر است از کودکانه های من و تو و لبخندهایی که انقضا ندارند و پر است از لحظه هایی که تن ها ، تنها نبودند و پر است از نیمکت های سبز و درختان بلند . قدم هایت را صورتی نقاشی می کنم ، قدم هایی که نجابت و صداقت را دوست می دارند و به دنبال لحظه های سپید بی قرارند ، جای پاهایت یاسی می شود وقتی که می روی و خاطره می شوند همه اکنون های شیرینمان. و قلب تو نقاشی می شود میان سینه سبزت ، قلبی سرخ که خوب عشق می داند و موسیقی محبت را ماهرانه می نوازد و لیلی را مجنون وار دوست می دارد ، قلبی که هم خانه اش خدای رنگین کمان است و نقش ماه همیشه بر تن آبی حوضش نقاشی شده . نقاشیم را نگاه می کنم ، لبخند می زنم و خدا بوسه ای بر گونه سرخم می نشاند ، بوسه خدا نمره 20 دخترک کوچکی است که با دلش نقاشی کشیده ، شرمگین ، خدا را نگاه می کنم و بوسه ای پنهانی بر چشمان خدا مهمان می شود ، نقاشیم را قاب می گیرم همین روزها ..... الان لحظه روز خوبی است ، همه چیز طعم توت فرنگی می دهد. آه رنگ چشمان تو مادر ، اگر حتی به رنگ ماه نبودند ، اگر حتی چونان بادی موافق در هفته کهرباییام وجود نمیداشتی ، در این لحظه زرد که خزان از میان تن تاکها بالا میرود ، من نیزچون تاکی تکیده بودم . آه، ای عزیزترین! وقتی تو بودی همه چیز بود - همه چیز ، از ماسهها تا زمان ، از درخت تا باران. مرا نگاه کن ، شاید زیباترین تصویر دنیا نباشم ، شاید دلتنگ باشم گه گاه و آشفته چون زلف بید مجنون در باد ، شاید تلخ باشم مثل قهوه ی پررنگی که عصرانه خستگی هاست، اما نگاهم پر است از شیرینی تو ، تویی که قاب می گیرمت میان این خاکیان و دیوار سپید قلبم را هدیه ات می دهم ، مرا نگاه کن تا همیشه ، از امروز تا به دنیا آمدن هزاران فردا. باد می آید ، برگ ها را می برد ، دیروزها را می برد ، دفتر خط خطی غم ها را می برد ، ابرها را می برد و من می مانم و گیسوان بافته خورشید و دفتر نقاشی سپید این روزها و نگاه تویی که عطر خوش یاس می دهد . مرور خاطرات شیرین همیشه طعم شکلات می دهد و امروز خاطرات شانزده سال پیش بدون کم و کاست برایم تکرار شد ، دیروز دوست داشتنی بود به توان بی نهایت وقتی بعد از شانزده سال نگاهم باز همبازی نگاه کسانی شد که قهرمانان قصه های نوجوانیم بودند . مادرانه هایت که طعم عشق می گیرند همان دختر کوچولویی می شوم که تو را از تمام ستاره های آسمان بیشتر دوست داشت ، به راستی که اینچنین مادری کردن عشقی می خواهد که تنها در وجود تو زاده می شود ، بوسه ام را بر دستانت بپذیر . خدایا ... امروز روی تخت سیاه و سپیدم نشسته بودی و برایم نقاشی می کشیدی و من عاشقانه خیره به انگشتان ماهرت بهار را آرزو می کردم ، دلتنگ فصل آغازم شده ام این روزها ، کمی سبز قرض می دهی مرا تا چشمانم را به لطافت مهمان کنم ؟ مدادرنگی هایت را اگر قرض دهی با سبزش روزهایم را نقاشی می کنم و با قرمزش قلب تپنده ای که پر است از شور زندگی و با زردش خورشید خانم مهربانی که گیسوانش را هر روز برای لبخند من شانه می زند مدادرنگی هایت را اگر قرض دهی این کاغذ بی خط نمی ماند و این روزها حک می شوند بر سپیدی تنش مداد رنگیهایت را اندکی قرض بده خدایا که زندگی اگر طرحی سپید و سیاه باشد هیچ بنده ای دل نمی بندد و دل نمی بازد ، دستانم را ببین ، نگاه انگشتانم مدادرنگی هایت را می خواهد ....... تنها گل زندگیم ، مهربانم خیلی دلم برایت تنگ شده ، کنار پدر آرمیده ای آرام باش و برایم دعا کن روحت شاد.......
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر ۱۳۹۲ساعت 21:39  توسط فاطمه عباداللهی
|
|